وقتی قلب تهران می‌شکند

محمد کریم آسایش «عضو مجمع حق بر شهر باهمستان»، منتشر شده در نخستین شماره ماهنامه رویداد تیر ۱۳۹۳-

«شهرسازی انجام دادن مدرن وظیفه بی‌وقفه‌ای است که قدرت طبقاتی را محفوظ نگاه می‌دارد: حفظ اتم وارگی زحمت کشانی که شرایط شهری تولید آن‌ها را به طور خطرناکی مجتمع ساخته بود. شهرسازی میدان مطلوب مبارزه دائمی شد که باید علیه تمام جوانب این امکان آشنایی صورت می‌گرفت. تلاش همه قدرت‌های مستقر، برمبنای تجارب انقلاب فرانسه، برای افزایش وسایل حفظ نظم در خیابان، سرانجام در حذف خیابان به اوج خود می‌رسد» جامعه نمایش: گی دوبور
وقتی پی‌تر دلاواله نوشت که تهران شهر چنارهاست، اشاره‌اش به جاده پهلوی (خیابان ولی عصر کنونی) بود. خیابان ولی عصر خیابانی است که مانند رودخانه‌ای با نهرهای عریض و پیاده روی گسترده و چنارهای منظم و کهن سالش در دو سو، تهران را به دو نیمه شرقی و غربی تقسیم می‌کند و در نقطه‌ای کانونی به نام چهارراه ولیعصر به قلب شهر تهران، خیابان انقلاب، می‌رسد.
در این نقطه است که فرهنگ، زندگی روزمره و مبارزه اجتماعی به هم متصل می‌شوند. مراکز فرهنگی نظیر تئاتر شهر در میانه این قلب، تالار وحدت در سمت شرقی آن، راسته کتاب فروشی‌ها در سمت غرب، مراکز دانشگاهی و آموزشی نظیر دانشگاه تهران، دانشگاه امیرکبیر، دانشگاه هنر، دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد واحد تهران مرکزی، پژوهشکده فرهنگ و هنر جهاد دانشگاهی و دبیرستان البرز در پیرامون آن، کافه‌هایی همچون گودو، -گرامافون، چهارسو، پارک دانشجو با سه چهره متفاوتش (مرکز تئاتر، پاتوقی برای دانشجویان دانشگاه‌های پیرامون و مرکزی برای جمع شدن دگرباشان جنسی) و مراکز تجاری نظیر بازار کامپیوتر رضا، همه در این نقطه جمع شده‌اند. در این نقطه است که به لحاظ فضایی، بلوک طبقاتی بین طبقه متوسط و طبقات کارگری و تهی دستان، شکل می‌گیرد.
نقطه‌ای که شکاف فضایی شهر تهران است و تهران را به «تهران پایین» و «تهران بالا» تقسیم می‌کند. نقطه‌ای که شکاف طبقاتی و شکاف فضایی برهم منطبق شده‌اند. این نقطه قلب زندگی طبقه متوسط در شهر تهران است.
نقطه‌ای که اتصال دو نماد اجتماعی و سیاسی است. نماد تحرک اجتماعی و طبقاتی در پانارومای حرکت از جنوب به شمال خیابان ولی عصر و نماد عصیان سیاسی در انقلاب ۵۷ و عصیان‌های سیاسی پساانقلابی در تهران. چهارراه مرکز گردهم آیی‌های سیاسی نیز بوده است و در سال گذشته، محلی برای شبه می‌تینگ‌های انتخاباتی حامیان کاندیداهای ریاست جمهوری بوده است.
چهارراه ولیعصر، قلب تهران در شریان‌های فضایی و حرکتی آن است. دیگر نقاط عطف و به تعبیری پمپ‌های خون رسانی شریان‌های شهری در تهران عبارتند از میدان انقلاب، میدان آزادی، میدان امام حسین، میدان ولی عصر، میدان هفت تیر، میدان تجریش، میدان راه آهن و میدان صادقیه.
چهارراه ولیعصرنقطه اتصال انواع مسیرهای حمل و نقلی است و مترو، BRT و تاکسی را به هم پیوند داده است. به همین بهانه است که شهرداری تهران، به نام تسهیل ترافیک و حذف تداخل حرکت پیاده و سواره، چهارراه را می‌شکافد و زیرگذر احداث می‌کند. زیر گذر یعنی ترجیح ماشین‌ها بر آدم‌ها. انتخاب فرستادن ساکنان شهر به زیرزمین. به تعبیر مارکس: «بین دو حق، زور حکمرانی می‌کند» و شهرداری بین حق حرکت پیوسته عابران در سطح خیابان با حق افزایش سرعت خودروها، آمرانه دومی را انتخاب می‌کند. آمریتی که فقط هدف را می‌بیند و به پیامدها بی‌توجه است. حذف معلولان از چهارراه را نمی‌بیند، هزارتویی و ناخوانایی زیرگذر را نمی‌بیند و مانع نرده‌ها برای حمل و نقل تاکسی‌ها را نادیده می‌گیرد.
اما آیا مساله فقط تسهیل ترافیک است؟
نگاهی به برنامه پنج ساله شهرداری تهران در قسمت استفاده از فضاهای زیرسطحی شهر گویای آن است که شهرداری قصد دارد در تمامی نقاط عطف شریان‌های فضایی و حرکتی شهر، اقدام به احداث زیرگذر عابر پیاده نماید.
اما زیرگذر که تجارب داخلی‌اش (زیرگذر سابق تجریش، زیرگذرهای تبریز و مشهد) هم گویای شکست آن است، تنها قسمتی از این ماجراست. حذف میدان‌ها و تبدیل آن‌ها به چهارراه، نرده کشی خیابان‌ها، ایجاد محدودیت‌های تردد در خیابان ولی عصر، فروپاشی ساختار محلات (از یک طرف به نام مداخله در بافت فرسوده، از سوی دیگر با تجاری سازی محلات و تبدیل خانه‌های قدیمی به انبار و پاساژ و مغازه و موج جدید تجاری سازی با پدیده مال سازی که پیامدی جز نابودی اقتصاد محلی را در برندارد) همه حلقه‌هایی از زنجیرهایی بر دست و پای فضاهای عمومی در شهرند، بخشی از روند میلیتاریزه کردن شهر که در شهرسازی به نام «هوسمانیسم» شهرت دارد. «هوسمانیسم» واکنش سرکوبگرانه شهرسازی بود به انقلاب‌های ۱۸۳۲ و ۱۸۴۸ در فرانسه. اکنون نیز ما با «نئوهوسمانیسم» روبرو هستیم. نئوهوسمانیسمی که نمودهایش را در نئولیبرالیسم اسلامی در تهران و استانبول شاهدیم. چهارراه ولیعصر تکرار ماجرای پارک گزی است. پارک دانشجو نیز مانند پارک گزی پارک کوچکی است اما موقعیت مکانی هردوست که برای مقاومت و قدرت دارای اهمیت است.
پرسشی که چهارراه ولیعصر پیش رو قرار می‌دهد این است: آدم‌ها یا ماشین‌ها؟ تخصیص بودجه برای ترافیک یا تخصیص بودجه برای فضاهای عمومی؟ حمایت از «دیکتاتوری اتومبیل» یا حمایت از «مکان‌هایی برای تعامل و چهره به چهره شدن»؟

لزوم ایجاد ساختاری برای تأمین حقوق شهروندان و حفظ و گسترش حوزه عمومی

پاسخ کمال اطهاری، کارشناس حوزه اقتصاد سیاسی شهر، به پرسش باهمستان درباره سیاست­هایی که منجر به اجرای پروژه­های شهری مانند زیرگذر عابر پیاده چهارراه ولیعصر می­شود و راهکارهای تغییر این جریان:

چهار راه ولیعصر یکی دیگر از جلوه‌های مدیریت آمرانه، غیرنظام مند، شتاب زده و گسیخته جامعه است. در این چهار راه، در کنار بوستان دانشجو و تئاتر شهر (که جزء فضاهای عمومی معدود و دارای هویت شهر تهران‌اند) مردم را به زور به گذرگاه زیر زمین می‌فرستند تا ماشین‌ها به سرعت در روی زمین حرکت کنند. یعنی مردم فقط حق دارند که با شتاب از خانه سر کار بروند و با شتاب بازگردند و حق ملاقات با یکدیگر و دیدن پارکی که برای سرزندگی آنها ساخته شده را ندارند. فضای سبز فقط برای پرنده‌ها و بازنشسته‌ها است، و حتا تماشای ساختمان تئاتر شهر فقط برای کسانی است که بلیط آن را خریده‌اند. جوانان و شاغلان باید بدوند تا پول در بیاورند و خدا را شکر کنند که شهرداری گذرگاهی برای دویدن شان در زیرزمین ساخته است و آنها را که مصلحت خود را خوب نمی‌دانند، به زور به آن هدایت می‌کند. شهر که مال مردم نیست، مال شهرداری است!

تفکر غالب بر بخش مهمی از مدیریت کشوری و شهری ایران غیر نظام مند و ملغمه‌ای از تفکرات بد فهم شده و عجولانه اجرا شده راست و چپ است. این به دلیل فقدان وجود حوزه‌ی عمومی قوی (احزاب، شوراهای مستقل از دولت، سازمان‌های مردم نهاد، نشریات آزاد) که نقش کنترل گر را ایفا کند، به وجود آمده و تشدید شده است و امر عمومی از بالا به مردم فرمان داده می‌شود نه از طرف مردم (جامعه مدنی) به بالا. به‌طور مثال کژفهمی اقتصادی دولت و مدیریت شهری از قواعد بازار (بازار زدگی یا رویکرد ایدئولوژیک است به بازار)، که در تراکم فروشی جلوه کرد، به کژکارکردی و کژاندامی شهر تهران انجامید. حال که این شهر کژاندام به درستی نمی‌تواند حرکت کند، از یک طرف ماشین‌ها را به روی پل‌های چند طبقه می‌برند تا ماشین سوارها شهر نبینند و ساکنان خانه‌ها جز ماشین را، از سوی دیگر مردم را از شهر به زیر می‌کشند تا ماشین‌هایی که باید در خدمتشان باشند از دستشان خلاص شوند!

وقتی کژکارکردی گسترده می‌شود نظیر همین مساله چهارراه ولیعصر، چون مسائل مختلفی درهم تنیده شده‌اند، صرفاً نمی‌توان موردی برخورد کرد. باید با همکاری تشکل‌های مدنی و حرفه‌ای بتوان راه حل و برنامه‌ای جامع برای مسائل شهر تهران پیدا کرد که مبدل به یک قرارداد اجتماعی گردد. آن گاه اگر مساله جدیدی پیش آید با قرار داد اجتماعی جدیدی حل می‌شود، نه در بهترین حالت تنها با محاسبات یک متخصص ترافیک به اسارت گرفته شده توسط مدیران بالا. یعنی باید ساختاری برای تأمین حقوق شهروندان و حفظ و گسترش حوزه عمومی برپا کرد، که یکی از شروط آن حفظ و گسترش فضاهای عمومی است و هردو آنها با پیگیری حق به شهر تحقق می‌یابد